گفتگو با سودابه فرخ نيا
سودابه فرخ نیا بازیگر تئاتر و دوست دیرین من چندیست که در بستر بیماری به سر میبرد .
سودابه با تمام عشقش به زنده گی راه طولانی و رنج افرین درمان را میکاود.
میخواند ، مینویسد و از تمامی لحظه ها بهره میگیرد تا مرگ را به میراند.
در اخرین دیدار و سپس گفتگویمان قرار بر این شد گفتگویی با هم در رادیو ایدا داشته باشیم، با پوزش از یار هنریم در این سالهای تبعید که نتوانستم به عهد خود تا کنون عمل نمایم این وعده را به دوست داران سودابه و شنونده گان رادیو میدهم که در اولین امکان این گفتگو انجام پذیرد. ضمن بهترین ارزوها برای سودابه فرخ نیا از شما دعوت میکنم به مصاحبه زیر که توسط بهزاد عزیزم صورت پذیرفته توجه فرمایید .
سیروس ملکوتی
گلبولهای سفيد و صحنه؛ گفتگو با سودابه فرخ نيا
بهزاد بلور

سودابه فرخ نيا، بازيگر تئاتر، سينما و تلويزيون حدود 20 ساله که در بريتانيا فعاليت داره و نمايشهای متعددی به زبان های فارسی و انگليسی اجرا کرده. در بين اين کارها می شه از نمايشنامه هايی نام برد که توسط ايرج جنتی عطايی نوشته شده و به زبان انگليسی در لندن به اجرا در آمد. سودابه همچنين در مجموعه های تلويزيونی و يک فيلم سينمايی، "بدون دخترم هرگز" بازی کرده است. سودابه فرخ نيا در حال حاضر به علت ابتلا به سرطان خون در بيمارستان بستريه ولی با اين حال هنوز روی صحنه ميره. يکی از اين شبها برای ملاقات سودابه به بيمارستان رفتم و از حالش با خبر شدم.

گفتگوی بهزاد با سودابه
"من اين تاتر رو قبل از اينکه متوجه بشن لوکيميا دارم، داشتم تمرين می کردم. بعد که به من گفتن لوکيميا داری و بايد در يمارستان بخوابی و شيمی درمانی کنی، تقريبا فکر می کردم که ديگه به وقتی که ما تئاتر رو رزرو کرده بوديم نمی رسن. ولی همش به خودم می گفتم بايد يکجوری اين رو تنظيم کرد و برای همين تکست ( متن) رو برداشتم با خودم آوردم بيمارستان. يک حس عجيبی داشتم و فکر می کردم اين کار بالاخره يک موقعی بايد بياد رو صحنه و حالا هم من اينجا هستم و بيکارم؛ بهتره بشينم روش کار کنم."

"اين متن خيلی سنگينه و به زبان انگليسيه، تکه هايی از شکسپير و کارهای ديگه کلاسيک توشه و بايد روش خيلی کار بشه. دوره های شيمی درمانی من يک طوری جلو رفت و ما به مرحله ای رسيديم که ديدم خيلی دلم می خواد اين کار رو بکنم و اين برای روحيه من خيلی خوبه. دکترهام موافقت کردن و من هم شروع کردم به تمرين های شديد."
آيا می شه گفت در موقعيت تو نمايش يک درمان هم هست؟
آره برای اينکه اين دوره خيلی سختی بود. تمام حس هايی که جمع شد در روان من، در بدن من و در اين اتاقی که من هيچکس رو نمی تونم ببينم ( من حتی بيرون هم نمی تونم برم چون ممکنه بيماری بگيرم)، تو اين تنهايی ها و فشارهايی که به من اومد، غم رو دوباره تجربه کردم، احساس تنهايی رو تجربه کردم.

وقتی يک خبر خوب از بيرون به من می رسيد خوشحالی رو تجربه کردم. چون اين احساسات به بيرون راه پيدا می کنه و بيان می شه، در نتيجه حتما يک درمان روانيه. واقعا روی صحنه اين حس رو داشتم. فکر می کردم اگر از اين اتاق دربيام و برم روی صحنه، از اين بيماری هم می تونم دربيام و برگردم روی صحنه زندگی.
تو به خاطر شيمی درمانی موهاتو از دست دادی. اون صحنه ای که در تاتر "آواز قو" روسری رو برمی داری برای تو چه معنايی داره؟
ببين اين چيز آسونی نيست، مخصوصا برای يک زن. خودم قدم به قدم با اين کنار اومدم که بتونم شوک ديدن قيافه خودم رو تو آينه و اين تغيير بزرگ رو هضم کنم. يک کاری کردم که وقتی پسر کوچکم من رو ببينه بتونه اين مسئله رو هضم بکنه و ما به جای اينکه گريه کنيم بتونيم به ایِن ماجرا بخنديم. به هر حال اين موها دوباره يک روزی در مياد. ولی وقتی موهای من ريخت، هر بار خودم رو تو آينه نگاه کردم ديدم که نه! قيافه ام خيلی دراماتيک تر شده.
بعد هی به اين صحنه فکر کردم. شخصيتی که من در تاتر آواز قو بازی می کنم، يک هنرپيشه مسن و از کار افتاده است که الان فقط نقش دلقک رو بازی می کنه و خيلی شکست خورده است. ولی اون نقش هايی که در گذشته بازی کرده دائم يادش مياد. يکی از نقش هايی که بازی کرده ، يک دختر جوونه که پدرش رو کشتن.
جسد پدرش اون جلو افتاده و اين دختر داره مياد تا جسد پدرش رو ببينه، تقريبا به جنون می رسه. من فکر کردم اين دختر به حدی به جنون رسيده که می تونه بره سرش رو از ته بزنه. من خودم احساس شخصيم اينه که انگار يک هو خودم رو لخت و عور می کنم. ديگه هيچ چيزی بين خودم و تماشاچی نيست که بخوام قايم بکنم.

تو از بازيگرهای خيلی فعال ايرانی هستی چه در لندن و چه در اروپا. الان ۲۰ ساله که در تاتر، فيلم و تلويزيون فعاليت داری. الان در محيط بيمارستان با اين همه لوله و عقربه و مونيتور، به عنوان هنرمند چقدر با اين محيط کنار ميای. روی روحيه ات چه تاثيری می ذاره و آيا چيزی از اين تجربه می نويسی؟
اولا اينجا به من فرصت داد تا بخونم. من اينجا خيلی کتاب می خونم و يک چيزهايی راجع به حس هام می نويسم که الان نمی تونم دربارش صحبت کنم ولی اينها رو يک روز جلوی خودم باز می کنم، نگاه می کنم و شايد روزی اينها تبديل به يک تاتر بشه.
در پايان می خواستم ازت بپرسم به چه آهنگ هايی گوش می دی.
من به گوگوش و ابی گوش می دم. از آلبوم جديد گوگوش اون آهنگی رو دست دارم که می گه پا شو پا شو چون به من خيلی روحيه می ده و آلبوم تازه ابی رو هم خيلی دوست دارم و حس می کنم خيلی ظريفتر از گذشته اشعار ايرج جنتی عطايی رو خونده. حس می کنم اونها رو خوب فهميده.
![]()